هنگامى كه نام رافضيان را شنيدم ، مشتاق زيارت آنان شدم . تا محل آنان ، 25 روز راه بود كه دو روز بى آب و آبادى و بقيه آباد بودند، حركت كردم و به سرزمين آباد رسيدم . به جزيره اى رسيدم با ديوارهاى بلند و برج هاى مستحكم كه بر ساحل دريا قرار داشت . مردم آن جزيره ، شيعه بودند و اذان و نماز آن ها بر هياءت شيعيان بود.
آنان از من پذيرايى كردند. پرسيدم : غذاى شما از كجا تاءمين مى شود؟ گفتند: از جزيره ى خضراء در درياى سفيد كه جزاير فرزندان امام زمان (عج ) است كه سالى دو مرتبه ، براى ما غذا مى آورند.
منتظر شدم تا كاروان كشتى ها از جزيره ى خضراء رسيد. فرمانده ى آن ، پيرمردى بود كه مرا مى شناخت و اسم من و پدرم را نيز مى دانست . او مرا با خود به جزيره ى خضراء برد.
شانزده روز كه گذشت ، آب سفيدى در اطراف كشتى ديدم و علت آن را پرسيدم . شيخ گفت : اين درياى سفيد است و آن جزيره ى خضراء. اين آب هاى سفيد، اطراف جزيره را گرفته است و هرگاه كشتى دشمنان ما وارد آن شود، غرق مى گردد. وارد جزيره شديم . شهر داراى قلعه ها و برج هاى زياد و هفت حصار بود. خانه هاى آن از سنگ مرمر روشن بود....
در مسجد جزيره با سيد شمس الدين محمد كه عالم آن جزيره بود، ملاقات كردم . او مرا در مسجد جاى داد. آنان نماز جمعه مى خواندند (واجب مى دانستند). از سيد شمس الدين پرسيدم : آيا امام حاضر است ؟ گفت : نه ، ولى من نايب خاص او هستم . به او گفتم : امام را ديده اى ؟ گفت : نه ، ولى پدرم ، صداى او را شنيده و جدم ، او را ديده است .
سيد مرا به اطراف برد. در آن جا كوهى مرتفع بود كه قُبّه اى در آن وجود داشت و دو خادم در آن جا بودند. سيد گفت : من هر صبح جمعه آن جا مى روم و امام زمان را زيارت مى كنم و در آن جا ورقه اى مى يابم كه مسايل مورد نياز درآن نوشته شده است .
من نيز به آن كوه رفتم و خادمان قبه از من پذيرايى كردند ... در مورد ديدن امام زمان (عج ) از آنان پرسيدم ، گفتند: غير ممكن است .
درباره ى سيد شمس الدين از شيخ محمد (كه با او به خضراء آمدم ) پرسيدم . گفت : او از فرزندانِ فرزندان امام است و بين او و امام ، پنج واسطه است .
با سيد شمس الدين ، گفت وگوى بسيار كردم و قرآن را نزد او خواندم . از او درباره ى ارتباط آيات و اين كه برخى آيات ، با قبل بى ارتباط هستند، پرسيدم . پاسخ داد:.... مسلمانان پس از رسول خدا و به دستور خلفا، قرآن را جمع آورى كردند. از همين رو، آياتى كه در قدح و مذمت خلفا بود، از آن ساقط كردند. از همين جهت ، آيات را نامربوط مى بينى ، ولى قرآن على عليه السّلام كه نزد صاحب الامر(عج ) است ، از هر نقصى مبرّاست و همه چيز در آن آمده است .
در جمعه ى دومى كه در آن جا بودم ، پس از نماز، سر و صداى بسيار زيادى از بيرون مسجد شنيده شد. پرسيدم : اين صداها چيست ؟ سيد پاسخ داد: فرماندهان ارتش ما هر دو جمعه ى ميانى ماه سوار مى شوند و منتظر فرج هستند. پس از اين كه آنان را در بيرون مسجد ديدم ، سيد گفت : آيا آنان را شمارش كردى ؟ گفتم : نه . گفت : آنان سيصد نفرند و سيزده نفر باقى مانده اند.
از سيد پرسيدم : علماى ما احاديثى نقل مى كنند كه هر كس پس از غيبت ادعا كند مرا ديده است ، دروغ مى گويد. حال چگونه است كه برخى از شما، او را مى بينيد؟
سيد گفت : درست مى گويى ، ولى اين حديث مربوط به زمانى است كه دشمنان آن حضرت و فرعون هاى بنى العباس فراوان بودند، امّا اكنون كه اين چنين نيست و سرزمين ما از آنان دور است ، ديدار آن حضرت ممكن است .
سيد شمس الدين ادعا كرد كه : تو نيز امام زمان (عج ) را دو مرتبه ديده اى ، ولى نشناخته اى . هم چنين گفت كه آن حضرت ، خمس را بر شيعيان خود مباح كرده است و آن حضرت هر سال حج مى گذارد و پدرانش را در مدينه ، عراق و طوس زيارت مى كند.
اين خلاصه اى از داستان بود. البته كسانى كه خواهان اطلاع دقيق ترى هستند، مى توانند داستان را در بحارالانوار يا منابع ديگر مطالعه كنند.
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY